آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 20 شهریور ماه سال 1388

سی‌و‌هشتمین نشست ادبی داستان‌گو با خیر و خوشی و بدون تلفات دیروز به پایان رسید. رامین گرفتار که عقیده دارد من اعتدال را در گزارش‌هایم رعایت نمی‌کنم، پیشنها داد تا این‌بار او گزارش جلسه را بنویسد او می‌گوید که اگر نظر من نسبت به داستانی منفی باشد، سعی می‌کنم دیدگاه کسانی را که هم‌نظر با من هستند، روشن‌تر جلوه بدهم. البته من با نظر رامین موافق نیستم، ولی با پیشنهادش موافقت کردم. حالا هردو در رقابتی مسالمت‌آمیز، بسیار علاقه‌مندیم که خواننده‌گان در این‌باره داوری کنند.

 

خسرو نخعی

 

گزارش رامین گرفتار از نشست دیروز:

 

اگرچه واگذاری گزارش جلسه‌ی این هفته‌ی گروه داستان خوانی داستان‌گو به من می‌تواند نشان دهنده‌ی اعتماد خسرو نخعی باشد و جای تشکر هم دارد، اما معنای آن برقراری صلح و آتش بس نبوده و بدیهی است که دشمنی ما دو نفر هم‌چنان دست نخورده به جای خود باقی خواهد ماند.

جلسه در فضایی ناپایدار و با داستان تراژیک محمدرضا زمانی به نام پیاده‌رو آغاز می شود. خوانش جا افتاده، روان و شرقی، متناسب با فضای داستان، کمکی به  تاثیر گذاری روی جمع نکرد و از آن‌چه بود بهتر جلوه نداد زیرا ویژه‌گی نگارش محمدرضا، یعنی خست در دادن اطلاعات به منظور پرهیز از زیاده گویی، از شفافیت کار به‌شدت کاسته و مخاطب را با حصار تنگی از جملات روبه‌رو می‌کند که با وسواس زیاد و ظاهرن با آگاهی کامل انتخاب شده‌اند تا به عمد دست خواننده را دست پوست گردو بگذارند. معماری داستان به گونه‌ای است که خواننده‌ای با هوش متوسط می‌تواند با یک بار خواندن سرنخ‌های لازم برا ی رمزگشایی را به‌دست آورد. این شیوه‌ی نگارش می تواند مخاطبین خودش را داشته باشد، اما سئوال اصلی این است که آیا فشردن یک ماجرای تراژیک رمانتیک، برخاسته از احساس نویسنده  و به‌شدت درونی، و تبدیل آن به یک معمای منطقی، با هدف خود یعنی برانگیختن احساس مخاطب در تناقض قرار نمی گیرد؟  حاضرین پاسخ می دهند:

 

به نظر آیت دولت‌شاه یک سری پلان‌های زیبا بدون استراتژی و خلق الساعه، با کارکردهای شاعرانه و بی فراز ونشیب که می گذرند و برش کافی برای رسیدن به پلات داستانی ندارند با کانون روایتی نامناسب دوم شخص بیان شده است. با توجه به درونی بودن سوژه، انتخاب دوم شخص بین کانون روایت و ذهنیت او فاصله انداخته، تجسم آن را با مشکل روبه‌رو کرده است. از سوی دیگر کدگذاری بیش از اندازه نیز انرژی زیادی برای رمزگشایی می‌گیرد و مزاحم تمرکز روی فلسفه‌ی اصلی داستان می‌شود. اگر از هم‌آن ابتداٰ مهره‌ها درست و با شفافیت تمام چیده شوند و تکلیف شخصیت‌ها روشن باشد، امکانات بی‌شماری پیش روی نویسنده گسترده خواهد شد  تا روایت خود را بی‌دغدغه‌ی این‌که آن را خواهند فهمید یا نه، پیش ببرد. رمزی اگر هست نباید در چیدمان فیزیکی روایت به‌کار برده شده و آن را قفل کند، ابهام هنگامی به زیبایی داستان کمک می کند که در لایه‌های پیازگونه اتفاق بیافتد. فکر می‌کنم پدیده‌ی مبهم نگاری بین نویسندگان ایرانی کمی بد فهمیده شده است.
مریم  کمالی  در مخالفت با آیت می گوید این داستان باید بارها خوانده شود تا زیبایی های آن آشکار شود. و این‌که خودش هر شب مثل انجیل آن را می خواند و کشف و شهود می‌کند. زبان خوبی دارد ولی شلخته نیست، تصویرها پیاپی از دیدگاه دوم شخص مودب می‌آیند و می‌روند. مهم این است که خواننده با آن ارتباط برقرار کند.
مریم امامی می گوید : بله ولی فقط به‌درد  داستان خوان‌های حرفه‌ای می‌خورد. بقیه بعد از سه خط آن را کنار می گذارند. داستان باید بتواند به‌راحتی با گروه وسیعی از مخاطبین ارتباط برقرار کند.
بیش‌تر حاضرین به‌طور خلاصه معتقد بودند که داستان بکری بود ولی تا مدت طولانی گنگ و بلاتکلیف باقی مانده و در دادن نشانه‌ها خست به خرج داده است. از همین رو نمیتوان با راوی کر و لال قصه همراه شد و او را فهمید. همچنین بیشتر آن‌ها با انتخاب دیدگاه دوم شخص برای چنین روایتی مشکل داشتند.

 احمد زاهدی هم که گفت : بالکل نفهمیدم چی به چی بود !

 و در حاشیه اضافه کرد: این نگرش استبدادی: "چون من آن را فهمیده ام پس داستان خوبی است" ، میراث  جوامعی است که در آن مردم عادت به تفکر دمکراتیک ندارند و درک خود را فراتر از درک دیگران می دانند [و با صدای بلند ادامه داد]. حتی اگر مارکز هم ضعیف بنویسد باید شجاعت آن را داشته باشیم تا بگوییم ضعیف بوده است .

 

داستان آزاده کامیار به نام زنی که پشت دست او زندگی می‌کند، داستانی زنانه ( یا دیدگاهی زنانه ) است به پدیده‌ی عشق با دیوارهایی بلند که فضای ذهنی راوی را همچون قلعه‌ی رخنه ناپذیری محصور کرده و او را از هیاهوی بیرون جدا می کنند. راوی داستان زنی است آسیب دیده ( یا تجربه‌ی نگران کننده‌ی آسیب دیدگی زن همسایه را دارد ) . در خیال تصویری را پشت دست مردش و از خطوط گوناگون آن بیرون می‌کشد و بدین ترتیب می‌خواهد خودش را روی تن مرد حک کند و ماندگار شود. تمام رفتارها و تصورات زن ترس بیمارگون او را نشان می‌دهند .یعنی ترس و نگرانی بیرون رفتن مرد از بازی عشق. شاید همین فضای بیمارگون، داستان را اندکی از ملال نجات داده باشد، که اگر نبود تعبیرهای بسیار بکر و زیبای آن در سوژه‌ای پیش پا افتاده حرام می‌شد. ویژه‌گی برجسته داستان نشان‌دادن دیدگاه زن ایرانی در یک رابطه‌ی دوسویه است. هیچ مردی نمی‌توانست به خودی خود به آن پی‌ببرد. کشف شخصی تصویر پشت دست مورد بحث قرار گرفت. آیا این تصویر که برداشتی کاملن شخصی است و می توان با رنگ کردن خطوط  پشت دست کشید، همان‌طور که می‌توان تصویر یک اسب را کشید، به باور پذیری روایت لطمه نزده است؟  سامان معتقد است: خیر، داستان فضای خودش را می سازد و ما را با راوی در دیدن چنین تصویری همراه می‌کند. به گفته‌ی علیرضا ایران‌مهر این داستان حرف‌های ارزشمندی از دیدگاه روان‌کاوی دارد و بت‌های ذهنی خوب ساخته شده بودند، ولی  با توجه به این‌که  دید دوم شخص در واقع نگاهی عادت شکنانه از بیرون به خود راوی است، پس خود راوی باید محور باشد، درحالی‌که مدام دارد مرد را می بیند. بنابراین پایگان داستان درست شکل نمی‌گیرد و دچار اعوجاج ذهنی می شویم.

  

نیمه‌ی اول جلسه هم‌این‌جا تمام شد. حاضرین پخش و پلا شدند و در دسته‌های کوچک دو سه نفره همه‌گی باهم شروع کردند به حرف زدن و خوردن. من که نمی‌دانستم به کی باید گوش کنم و چی باید بنویسم توجهم به همشهری کاوه جلب شد که تک و تنها در اتاق پشتی نشسته بود و مذبوحانه می‌کوشید پازل چوبی پارادوکسی‌ای را که برادر خسرو ساخته، سر هم کند. کاوه زیادی خوب است و همین شک برانگیز است. چشمانش خلنگ‌زاری است بی‌انتها که نیم نگاهی تمسخر‌آمیز و درویش مابانه هم به دنیا در آن نقش بسته است. یک جای کار او می لنگد. به هر حال ما که چیزی ندیدیم و دزد نگرفته هم پادشاه است. فیلم معروف پانزده دقیقه‌ای کاوه در جلسه‌ی گذشته همه‌ی را درگیر بحث داغی کرد. به نظر من کاوه خیلی بی‌ملاحظه  معیارهای مردانه‌ی خودش را به سناریو تحمیل کرده است. شک کرده‌ام که عمدن روی این سناریوی غلط پافشاری می‌کند تا با قربانی کردن خودش موقعیت روحانی سه جانبه‌ای را به چالش بکشد. او می‌داند چیزی این وسط درست نیست، ولی با این دروغ بزرگ می‌خواهد حقیقتی را برجسته کند تا رفتار نادرست جامعه را به آن‌ها بنمایاند. شاید.

 

داستان بعدی را که داستانی برق‌آسا بود نیما کوشانفر  خواند به نام خورشید زندگی و انتقادهای برق آسایی هم پس گرفت. چون شخصن با این داستان‌ها و با هایکوها میانه‌ای ندارم از امتیازم به عنوان گزارش‌نویس استفاده می‌کنم و آن را مسکوت می گذارم.

 

داستان آخر به نام دریا نوشته‌ی فرهاد سرابی خیلی غمگین بود. مردی بر بالین همسر بیمارش شاهد آخرین لحظات زندگی اوست. صحنه‌آرایی ابتدای داستان توجه حنیف سلطانی را که دستی در سناریو نویسی دارد به خودش جلب کرد و تحسینش را برانگیخت. به نظر آیت به‌کار بردن زبان خنثی و به صفر رسانیدن تنش‌ها روی چنین روایت غم انگیزی نشسته و اثرگذاری آن را بیشتر کرده است. هر چند روای مرد که رابطه‌ای برای او در حال تمام شدن است نمی‌تواند و نباید  صرفن ناظر باشد. از سوی دیگر اتفاقی که در بیماری سرطان می‌افتد به این شکل نیست، این‌جا راوی بدون توجه به سیر طبیعی بیماری،  زن را پیشاپیش و به سرعت می‌میراند تا بتواند سر و ته داستان را هم بیاورد به اوج اندوهی که از ابتدا در نظر داشته است برساند،  و به پایان دردناک موهای زن.

ایران‌مهر چشمانش را باز کرد و سرش را از پشتی برداشت و گفت : در این تصویر ساده‌ی مرگ ناگزیر، حرکتی به سمت تغییر متن صورت گرفت ولی دوباره به جای  خودش برگشت. گزارش مرگ چیز تازه‌ای نیست . نشانه‌های که از تخریب شخصیت مرد در رویارویی با مرگ همسرش می‌بینیم دیدگاهی از پیش آماده و بسته‌بندی شده و دیدگاه سنتی از مرگ نزدیکان است. ولی دنیا به آن قطعیتی که ما می‌پنداریم نیست. این‌جا بخشی از ذهن نویسنده راهی به بیرون از این قطعیت پیدا کرده و کوشیده است بیانی متفاوت داشته باشد ولی برای او نامکشوف باقی می‌ماند.   

 جلسه در همان ناپایداری شناوری که آغاز شده بود پایان گرفت. جای پوریا فلاح خالی بود. او به عنوان کسی که دغدغه‌ی زبان دارد و به عنوان مخالف سرسخت و دائمی ایران‌مهر برای حفظ تعادل این صفحه‌ی شناور لازم بود.

---------------------------------------------------------------------------

 

گزارش رامین گرفتار در این‌جا تمام می‌شود ولی چون او بخش درحاشیه را انتهای گزارش ننوشته، کم‌کاری او را من جبران می‌کنم:

 

در حاشیه:

 

 +جای پوریا فلاح ابدن خالی نبود، چون که اصلن جایی موجود نبود.

+ نشست سی و هشت داستان‌گو، پرشمارترین شرکت‌کننده را تجربه کرد؛ 27 نفر. روی سندلی و مبل‌ها جایی نبود و دوستان فروتن روی زمین نشسته بودند. پیشنهاد می‌کنم برای جلسه‌ی دیگر، هرکس با خودش یک سندلی هم بیاورد تا کسی احساس فروتنی نکند. این هم عکسی از در ورودی خانه‌ی ما:

 

+رامین گرفتار عمیقن سرگرم گزارش‌‌نویسی بود و کم تر درباره‌ی داستان‌ها صحبت کرد.

+ ساعت اعلام‌شده برای شروع نشست سه بعد از ظهر بود ولی دوستان علاقه‌مند تا شش بعدازظهر هم می‌آمدند و به ما می‌پیوستند.

+پس از هر وقت استراحت، مدت زمان بسیاری طول می‌کشید تا جمع برای شنیدن دوباره‌ی داستان، آماده شوند، و این کار دشوار به عهده‌ی من بود.

+مطلب لوس دیگری ندارم که اضافه کنم. 

+آها چرا؛ یوسف قنداق‌ساز باز هم درباره‌ی هیچ داستانی صحبت نکرد.

 

حاضرین در نشست سی و هشت داستان‌گو:

رامین گرفتار

احمد زاهدی

علی‌رضا ایران‌مهر

آزاده کامیار

فرهاد سرابی

یوسف قنداق ساز

کاوه مظاهری

حنیف سلطانی

آیت دولت‌شاه

آیدا دولت‌آبادی

بهنام گندم‌چین

مژگان افروزی

مریم کمالی

سیاوش تفضلی

مهسا توکلی کوشا

مریم امامی

محمدرضا زمانی

سامان صادقی

نیما کوشافر

امیر مولایی

رکسانا قاری

سمیه موسوی

آزاده آقاجانی

فریده خواجوی

عطیه ؟

  و ما:

مانیا صبوری،  خسرو نخعی

سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388

سی و هشتمین نشست ادبی داستان‌گو پس از مدت زمانی چند، روز پنج‌شنبه 19 شهریور 1388 ساعت سه بعدازظهر برگزار می‌شود. حضور برای همه‌ی داستان دوستان، آزاد است. برای هماهنگی می‌توانید با این پست الکترونیک مکاتبه کنید:

 

dastangoo[@]dastangoo[.]Com 

و یا با این شماره تماس بگیرید: 4358623 0912   

 

 

 

 

 

نشست داستان‌گو به دنبال نویسنده‌ی فرداست.

جمعه 2 مرداد ماه سال 1388

شروع جلسه ساعت سه بعدازظهر بود. جمع شدن عده‌ای تا ساعت سه و چهل دقیقه طول کشید و ساعت سه و چهل و پنج دقیقه نیما کوشافر دو داستانک خواند به نام‌های خانواده‌ی کیان و عجله، که دوستانی درباره‌ی این دو داستانک نظر دادند. پس از آن رامین گرفتار داستانی خواند با نام رویای دانیل بروک، که متاسفانه دو یا سه بار خوانش داستان به دلیل ورود دوستان، بریده شد. نویسنده عقیده داشت که داستان بلندی نوشته و دوست داشت که وقت کمی از جمع بگیرد و آن‌را سریع بخواند و با این‌که من اصرار داشتم برای درک همه‌گی از داستان باید آن را شمرده و آرام بخواند، از نیمه‌ی داستان، نویسنده آن را تند و یکنواخت خواند. فکر می‌کنم لحن یک‌نواخت و خوانش سریع و پشت سرهم داستان روی شنوده‌گان، که از متن دورند، تاثیر منفی می‌گذارد. به هر حال این شما و این هم نظرات شعله‌وش و پرتوافکن حاضرین:

 

ابتدا حنیف سلطانی درباره‌ی داستان گفت که از نیمه‌ی ابتدایی داستان لذت برده و نیمه‌ی دوم آن‌را نپسندیده. گفت همچنان که داستان جلو می‌رفت، به سوی یک پارادوکس معنایی کشیده می‌شد. حنیف گفت که شاید پایان داستان می‌توانست مثل کل داستان بی‌ربط تمام شود. او گفت که اجزاء در داستان به طور کل وجود دارد اما از آن به خوبی استفاده نشده. داستان بریده بریده است و یک کل منسجم را نمی‌سازد.

 فرهاد (محمد) سرابی که پس از مدت‌ها دوباره به جمع داستان‌گو بازگشته بود، گفت به جز چهار شخصیت اصلی، فاصله‌هایی بین چهار شخصیت اصلی وجود داشت. به نظر او داستان از تمام عناصرش به‌خوبی استفاده کرده. نویسنده عناصری را که در ابتدا در داستان آورده بود را در پایان دوباره به کار بسته. فرهاد سرابی گفت که روش داستان را می‌پسندد.

 پوریا فلاح  گفت که دیالوگ‌ها خوب بودند اما نویسنده در داستان حضور داشته و این به داستان کمک کرده. پوریا نگفت چرا این حضور به داستان کمک کرده. او داستان را شبیه فیلم‌های وودی آلن دید و از نویسنده پرسید که مطمئنن همه فیلم‌های این کارگردان را می‌بیند. رامین گرفتار پاسخ داد که بله، تا به حال یکی از فیلم‌های وودی آلن را دیده. در پایان پوریا گفت که نثر جای کار دارد.

 

نیما کوشافر گفت که طنز داستان را پسندیده. او این سئوال را مطرح کرد که آیا پیچیده کردن داستان به این شکل مناسب است یا خیر؟ نیما گفت که مکان‌ها در داستان نامشخص‌ند.

 

سامان صادقی عقیده داشت که ساختار داستان یک‌دست بوده. اما داستان تصویرسازی نمی‌کرد، بلکه روایت می‌کرد. سامان گفت که من خواننده شاید ندانم قیژقیژ در به سبک فلان فیلم که در داستان آمده چی‌ست. شاید خواننده آن فیلم را ندیده باشد. در پایان گفت که داستان بیان راحتی داشت.

 

پرچین همدانی که اولین‌بار بود به جمع ما می‌پیوست گفت که با نظر نیما و سامان موافق است. پرچین گفت که شاید اگر داستان را آرام‌تر برای خودش می‌خواند، ارتباط بهتری با داستان برقرار می‌کرد. پرچین گفت که داستان فضای شلوغی داشته و این‌که داستان می‌توانست تا ده صفحه باشد.

 فیروزه عسگری گفت که نتوانسته با داستان ارتباط برقرار کند. او گفت که داستان می‌توانست باورپذیر باشد و این‌که بهتر است نویسنده از جامعه‌ی خودش تاثیر بگیرد و خوبی و بدی‌های جامعه‌ای که خودش در آن زنده‌گی می‌کند را بیان کند.

 

رکسانا قاری گفت که دوست دارد داستان را دوباره بخواند و این‌که نتوانسته با داستان  همراه شود.

 

امیرمولایی گفت که دستور زبان داستان در جاهایی به‌هم می‌خورد و این‌که راوی داستان در جاهایی گم می‌شد.

 

علی‌رضا ایران‌مهر گفت که به رغم طنز زبانی و موقعیتی، داستان کسل‌کننده بوده و دلیل آن ضعف شدید تکنیک طراحی داستان بوده. او گفت که پتانسیل آگاهی ما در ابتدا و در طول داستان باید مدام در حال تغییر باشد، اما این داستان فاقد آن بود. او گفت که وقتی حجم داستان زیاد می‌شود، داستان باید حتمن جایی یک نقطه‌ی عطف داشته باشد و این‌که حرکت در داستان را باید طراحی کرد.

 من هم گفتم که رامین در نوشتن فانتزی مهارت دارد.  اما نمی‌تواند خط داستانی‌ای را از ابتدا پی‌ریزی کند و تا آخر همان را به پیش ببرد. نویسنده بسیار علاقه دارد مدام از موقعیت‌های تازه و جذاب بگوید که این موقعیت‌ها گاهی موفق نمی‌شود در خط داستانی منسجمی قرار بگیرد. این را هم گفتم که تمام داستان‌های رامین از جذابیتی برخوردارند که خواننده را به دنبال خود می‌کشاند.

 

پس از پایان صحبت درباره‌ی داستان رویای دانیل بروک، وقت استراحت داده شده. حاضرین قهوه و چایی که زیر باد کولر داغی‌ش را از دست داده بود نوشیدند و از کیکی که مانیا خوش‌مزه‌تر از بار قبل پخته بود خوردند. علاقه‌مندم که در این‌جا یادآوری کنم بنده موفق نشدم از کوکتل میوه‌ی خوش‌مزه‌ایی که مانیا آماده کرده بود  نوش جان کنم و این خاطره‌ی تلخ تا گور هم‌راه من باقی خواهد ماند.

 

پس از زمان استراحت، که در بین ش دو عزیز به حلقه‌مان پیوستند، وقت عذاب فرا رسید و علی‌رضا ایران‌مهر دو داستان کوتاه خواند به نام‌های ایستگاه قطار و پیتزای داغ. اینک این شما و این هم آن‌چه دوستان زور زدند درباره‌ی این دو داستان بگویند:

 

سامان صادقی گفت: بار سیاسی داستان اولی (ایستگاه قطار) بیشتر بود از دومی و بار فرهنگی دومی بیش‌تر بود از اولی (!). سامان نظرات شکوهمند خود را این‌طور ادامه داد: پایان هر دو داستان خوب بود و عناصر داستانی به طور هوشمندانه‌ای انتخاب شده بودند.

 

امیرمولایی گفت که کار اول به تابلوی نقاشی شبیه بود  داستان در جایی جریان داشت گه گفته نمی‌شد.

 حنیف سلطانی گفت در داستان اول به عناصر سالن فکر می‌کرد. به گنبد آبی و نشانه‌های راهنما. حنیف داستان دوم را یک چالش مذهبی خواند.

 فرهاد (محمد) سرابی  گفت که تا این خیلی قشنگ بود که کسی این‌جوری یک پیتزا از خدا بگیرد. فرهاد در مجموع داستان پیتزای داغ را داستان بهتری نسبت به ایستگاه قطار دید. او گفت که صحنه‌ی پرواز پرنده زیر سقف، صحنه‌ی تاثیرگذاری بوده. در پایان گفت که اعلامیه‌ها در داستان ایستگاه قطار بریش جای سئوال دارد.

 

زهرا شرفی که برای نخستین‌بار به نشست داستان‌گو آمده بود به حرف آخر فرهاد اشاره کرد و گفت اعلامیه‌ها دارد بی‌تفاوتی مردم را نشان می‌دهد. زهرا گفت که داستان دوم لحنی کودکانه داشته به‌عکس داستان اول که لحن سنگینی داشته. او گفت که داستان پیتزای داغ را بیش‌تر پسندیده. زهرا گفت که این عجیب است بچه‌ای بگوید خدا را برای اولین‌بار بوده که شنیده.

 کاوه مظاهری درباره‌ی داستان ایستگاه قطار گفت که بلوف کلمه‌ای‌ست که بچه آن‌را نمی‌فهمد. کاوه گفت که برای ساخت فیلمی با کودکان بسیاری سر و کار داشته و این که دایره‌ی لغات کودکان را می‌شناسد و این ناممکن است که بچه‌ای با کلمه‌ی خدا نااشنا باشد. کاوه به داستان اول اشاره کرد و گفت که مقاله‌ای استعاده‌ای بوده که با تکنیک‌های داستانی نوشته شده. کاوه گفت که داستان تاریخ مصرف‌دار است و این‌که اگر ما در این برحه‌ی زمانی نبودیم، نمی‌توانستیم با عناصر داستان ارتباط برقرار کنیم.

 

 رامین گرفتار  گفت که در داستان دوم، منطق کودکانه، استادانه نوشته شده اما قصه‌ی قدرت‌مندی نداشته. به داستان اول اشاره کرد و گفت که داستان اول یک مقاله بوده که سعی داشته نگاهی تمسخر‌آمیز به جامعه داشته باشد.  رامین گفت که ما بعد از چند قرن داستان‌نویسی دیگر می‌دانیم که باید چیزهایی را که می‌توانیم نشان‌دهیم، نگوییم. زامین گفت که داستان ایستگاه قطار بهتر بود که به شکل داستانی کار می‌شد. او گفت که کار، داستانی در نیامده.

 پوریا فلاح گفت که با توجه به سال نگارش داستان ایستگاه قطار که سال 78 بوده باید گفت که کار ضعیف نویسنده محسوب می‌شود. او گفت که معمولن آثار ایدئولوژیک تاریخ مصرف دارند. پوریا درباره‌ی داستان دوم گفت که نثر لطیف است و تا حدودی راوی و نثر با هم هماهنگ هستند.او گفت که داستان، خواننده را در موقعیت کودک قرار می‌دهد. پوریا گفت که چرا شخصیت نیروی‌ش را تقسیم کرده و همه‌ی انرژی‌اش را روی پیتزا نگذاشته.

 

نیما کوشافر گفت که داستان اول جدا از زمان و مکان بوده. او گفت که ای کاش نویسنده توضیح اول داستان را نمی‌‌داد. این توضیح داستان را خراب کرده. نیما گفت که وجه هولناکی داستان کم بوده. او گفت این جالب بود که نهاد رسمی مسیر غلط را به مردم می‌دهد و به هم‌این‌خاطر اگر کور باشید، زودتر راه را پیدا می‌کنید. در پایان نیما کفت که داستان دوم یک رشد و تغییر را نشان می‌دهد.

 

سمیه موسوی هم گفت که بهتر بود نویسنده توضیح اول را درباره‌ی داستان نمی‌داد. او گفت که تصویرسازی‌ها خیلی خوب بوده اما او داستان دم را دوست داشته. او گفت که بچه‌های خیابانی بسیار بزرگ‌تر از سن‌شان هستند. بنابراین این ایراد که ان‌ها چیزهایی را نمی‌اند به داستان وارد نیست. او گفت که پیتزا که نام داستان هم بوده، در داستان به اندازه‌ی کافی برجسته نشده بود.

 

پرچین همدانی تنها گفت که هر دو داستان را پسندیده.

 فیروزه عسگری هم تنها گفت که داستان دوم را خیلی دوست داشته.

 

پس از پایان گفت‌و‌گو درباره‌ی این دو داستان، زمان استراحت داده شد. دوستانی که علاقه‌مند به نفس‌کشیدن بودند، سیگارهایشان را پک زدند. دوستان دیگر قهوه و چای نوشیدند و من نمی‌دانم چرا باز یادم رفت که سراغ کوکتل میوه بروم؟

 

پس از پایان وقت استراحت که شاید برای عده‌ای لذت‌بخش‌تر از قسمت داستان‌خوانی باشد، فیلم کوتاه کاوه مظاهری با نام موچین را نمایش دادیم. البته پیش از این نیز موچین در نشست داستان‌گو پخش شده بود. اما حاضرین هیچ‌کدام برای بار دوم نمی‌دیدند. البته به جز من و مانیا.

صحبت های زیادی درباره‌ی این فیلم شد، اما من ترجیح می‌دهم که خلاصه‌ی آن‌را بنویسم:

 پوریا فلاح گفت که زن و شوهرها زود به‌شان برمی‌خورد. او گفت که آوردن موچین را کارکدران خوب نشان داده.

 

نیما کوشافر گفت که فیلم ایده‌ی خوبی داشته. شاید بهتر بود کارگردان مقدمه‌چینی‌ها را منطقی‌تر نشان می‌داد. او گفت که سکوت در فیلم بسیار کش‌دار است. نیما عقیده داشت که پس از حادثه شوهر هیچ  واکنشی نشان نمی‌دهد.

 حنیف سلطانی سکانس ابتدایی را دوست داشت. همه‌ی اتفاقات توی فیلم از روی برنامه بوده. سکانس اول فیلم خوب بود. این‌که ما تنها صدای آن‌ها را می‌شنویم و آن‌ها را نمی‌بینیم تا وقتی که ان‌ها وارد خانه‌ی دوست‌شان می‌شوند. حنیف گفت که باید این سئوال را کرد که چرا دوست آن‌ها فیلمی که می‌ترسیده نشان داده شود را پنهان نکرده؟ او گفت که سکانسی که دوست زن و شوهر وسایل زن را جمع می‌کند تا نگه دارد، شاهکار است.

 رامین گرفتار ابتدا گفت که اصلن چرا زن و شوهر از این‌که دوست‌شان از زن فیلم گرفته ناراحت می‌شوند؟ او در تنهایی خودش بدون آزار به کسی زن رفیق‌ش را دوست داشته و این‌که نباید کسی را ناراحت کند. رامین هم‌این‌طور گفت که کارگردان از تکنیک‌های قشنگی استفاده کرده.

 

رکسانا قاری گفت که فکر می‌کند بهتر بود شوهر پس از دیدن فیلم واکنشی نشان می‌داد.

 

علی‌رضا ایران‌مهر گفت که فیلم را دوست داشته و این‌که دو پیشنهاد دارد. به نظرش رفتار زن رفتاری کلیشه‌ای‌ست و باید زن پیچیده‌تر رفتار کند و این‌که به نظر او سه‌چهار دقیقه‌ی اول فیلم تنها در توجیه این بوده که زن و شوهر را وارد خانه‌ی دوست‌شان کند. ایران‌مهر گفت که اگر او فیلم را می‌ساخت سکانس آغازین فیلم را با فیلم‌برداری دوست‌شان از آن‌ها می‌گذاشت. او هم‌این‌طور گفت که او به یاد فیلم رویایی‌های برتولوچی افتاد و فکر کرد که جالب می‌شد اگر فیلم به رویایی‌ها شباهت پیدا می‌کرد.

 من هم گفتم که دیالوگ‌ها مصنوعی‌ند و یا بازیگر‌ها آن‌را مصنوعی ادا می‌کنند. گفتم که مردها درباره‌ی احساسات‌شان درون‌گرا هستند و زن‌ها برون‌گرا. و آن‌جا که برق هنگام نمایش فیلم قطع می‌شود و کسی به در می‌زند. بین سه شخصیت، او که باید سکوت می‌کرد شوهر بود، اما هم‌او سکوت را می‌شکند و اولین دیالوگ را می‌گوید. گفتم که به نظر من باید هم‌آن‌طور که تن صدای زن بعد از دیدن فیلم بالا رته بودٰ تن صدای مرد پایین بیاید، اما هیچ تغییری نه در صدا و نه حتا رفتار مرد اتفاق نمی‌افتد. شوهر نه منفعل شده و نه واکنش خاصی نشان می‌دهد. هم‌این‌طور گفتم که دلیل دوست‌شان برای فرار از نشان دادن فیلم اشتباه است. او با این حرف بیش‌تر خودش را در دردسر می‌اندازد.

 

سرانجام سی‌وهفتمین نشست داستان‌گو پس از صحبت‌ درباره‌ی فیلم موچین ساعت هشت شب با پذیرایی به پایان رسید.

  

 

حاضرین در نشست سی و هفت داستان‌گو:

رامین گرفتار

علی‌رضا ایران‌مهر

کاوه مظاهری

فرهاد سرابی

حنیف سلطانی

پوریا فلاح

سمیه موسوی

نیما کوشافر

سامان صادقی

پرچین همدانی

زهرا شرفی

امیرمولایی

فیروزه عسگری

رکسانا قاری

یوسف قنداق‌ساز

و

ما: مانیا صبوری، خسرو نخعی.

در حاشیه:

+یوسف قنداق‌ساز درباره‌ی هیچ داستانی و هم‌این‌طور فیلمی صحبت نکرد. دوستانی که علاقه‌مندند اسم‌شان در قسمت درحاشیه‌ی گزارش‌ها بیاید، می‌توانند در جلسات سکوت اختیار کنند. هم‌این‌جا قول می‌دهم در پایان هر جلسه به سکوت‌کننده‌ی صابر، هدیه‌ی درخور توجهی هم تقدیم کنیم.

+پس از پایان نشست مهمانی‌ کوچکی برگزار شد که دوستی که در بالا نام‌شان آمد گیتار نواختند و به‌جای همه‌ی سکوتی که اختیار کرده بودند، آواز تحویل دادند و دوستان را خرسند کردند.

+برای نشان دادن فیلم موچین، کاوه مظاهری ناچار شد همراه دیسک فیلم، با خود دست‌گاه پخش‌کننده را نیز بیاورد.

ـآلوده‌گی هوا هم‌چنان موضوع آزاردهنده‌ی زنده‌گی حاضرین بود.

+هرچی فکر می‌کنم موضوع لوس دیگری به ذهنم نمی‌آید که به در حاشیه اضافه کنم.

+همین.

یکشنبه 21 تیر ماه سال 1388

 سی و هفتمین نشست ادبی داستان‌گو روز پنج‌شنبه ۲۵ تیر 1388 ساعت سه بعدازظهر برگزار می‌شود. حضور برای همه‌ی داستان دوستان، آزاد است. برای هماهنگی می‌توانید با این پست الکترونیک مکاتبه کنید:

 

dastangoo[@]dastangoo[.]Com 

و یا با این شماره تماس بگیرید: 4358623 0912  

 

 

نشست داستان‌گو به دنبال نویسنده‌ی فرداست.

شنبه 30 خرداد ماه سال 1388

سی و ششمین نشست ادبی داستان‌گو جمعه بیست و نهم خرداد ماه هشتاد و هشت برگزار شد.

 

ساعت اعلام شده برای شروع نشست سه بعد از ظهر بود و باز جمع شدن همه‌گی تا چهار طول کشید و بعد اولین داستان را خلیل رشنوی خواند با نام  لب‌های خندان توی دست. داستان درباره‌ی خاطرات جنگیدن سربازی ایرانی بود. فکر می‌کنم اکثریت با داستان ارتباط برقرار کردند. خود داستان را می‌توانید این‌جا بخوانید. به هر حال این شما و این هم نظریات درخشان حاضرین:

 سامان تقریبن حرف مهم‌ش این بود که داستان از نیمه به بعد روند کندی داشت و جذابیت‌ش افت کرد و بلند هم بود.

احمد زاهدی گفت که داستان تاثیرگذاری بود. برعکس سامان داستان موجز بود و آن‌چه باید گفته می‌شدۀ گفته شده.

محسن شیرآقایی به همه‌ی داستان‌های خلیل اشاره کرد که بار دارند. گفت که خلیل از واژه‌ها خوب استفاده می‌کند. او هم گفت که داستان موجز بود اما اشاره کرد که قصه و شخصیت داستان نتوانسته خیلی به او نزدیک شود. این هم گفت که دوست دارد دوباره داستان را بخواند.

خانم راضیه کاظم‌زاده ایران‌شهر (که اولین بار بود به جمع ما آمده بود) گفت که مایه‌ی داستان را پسندیده ولی متن در جاهایی با سکته مواجه می‌شد. هم‌این‌طور هم گفت که شبیه فیلم تک تیرانداز روسی بود. هم‌این‌طور هم گفت که قسمت‌هایی از داستان او را به یاد مجموعه‌ی فیلم‌هایی می‌انداخت که درباره‌ی جنگ و نبرد سربازان دیده. اما در جاهایی هم این‌طور نبود.

سمیرا مرادی به پایان‌بندی داستان اشاره کرد. گفت که ضعیف بوده. سه چهار خط آخر داستان را شعاری دیده و گفت که داستان می‌توانست نرم‌تر از این تمام شود.

یوسف گفت که خواننده با داستان اصلی دیر روبه‌رو می‌شود و این‌که داستان درباره‌ی گذشته‌ی شخصیت اول بیش‌تر صحبت کرده تا زمان حال او.

رامین گرفتار به داستانک دست در داستان اشاره کرد. گفت که به نظر او دست جنبه‌ی اومانیستی به داستان می‌دهد و این‌که دلیل خودکشی سرباز هم می‌توانست هم‌این باشد.

یوسف در پاسخ به رامین گفت که دست‌ها در داستان نشان‌گر شخصیت‌ها هستند و این‌که بعد از کشتن سرباز عراقی عنصر دست از بین می‌رود و دیگر درباره‌ش حرفی زده نمی‌شود.

احمد هم در پاسخ به یوسف گفت که در آخر داستان هم ما دست را می‌بینیم، و به قسمتی اشاره کرد که مهری، دست بچه‌اش را می‌گیرد و با خود می‌برد. احمد گفت که به نظر او دست در تکامل انسان نقش ایفا می‌کند. دست به عنوان نشانه‌ای‌ست که شخص از آن برای ارتباط اولیه با محیط پیرامون‌ش استفاده می‌کند و این عنصر به معشوقه‌ش منتقل می‌شود و بعد از معشوقه به فرزند.

پوریا فلاح درباره‌ی داستان خلیل گفت که محتوا با فرم آن منطبق نیست از جای خوبی شروع نمی‌شود. در بخش‌هایی داستان شعاری می‌شود. از پوریا پرسیدم که مثلن در کجاها؟ و پوریا برای نمونه به جایی اشاره کرد که می‌گفت: "هنوز هم وقتی تورهای زیارتی را به کشور عراق می برد یاد خاطرات جنگی اش می افتد."  من با این قضیه‌ی شعاری شدن داستان و به‌ویژه نمونه‌ایی که پوریا آورد، مخالف بودم.

علی‌رضا محمودی ایران‌مهر هم گفت که داستان را پسندیده و این‌که داستان خیلی خوب بوده. به پادگانی که در داستان توصیف‌ش آمده بوده اشاره کرد و گفت که نزدیک مرز نمی‌تواند پادگانی با چنین تشکیلاتی وجود داشته باشد. در ادامه گفت که نویسنده حساسیتی نداشته که واقعیت‌ها را در داستان به کار ببرد. به زبان داستان اشاره کرد. گفت که شسته رفته نیست. فکر می‌کنم قبلن هم درباره‌ی زبان داستان خلیل هم‌این نظر را داشت. برای نمونه هم به این جمله‌ از داستان اشاره کرد: زبانم به طرز وحشتناکی از گوشه‌ی لبم بیرون زده بود.

پس از داستان خلیل، احمد زاهدی شعر تازه‌ش را خواند با نام تا خون نشود سرخ. که همه گوش کردیم. معمولن شعرهای بسیار کمی در جلسه خوانده می‌شود. خود این شعر انقلابی را می‌توانید این‌جا بخوانید.

 

پس از شعر احمد وقت استراحت داده شد. از چای و شیرقهوه‌ای که مانیا درست کرده بود نوشیدیم و از کیکی و شیرینی‌ای که مانیا نپخته بود خوردیم. روی خودمان نریخیتیم و این‌بار نسوختیم و درباره‌ی آلوده‌گی هوای کشور صحبت کردیم.

 

پس از وقت استراحت اولین داستان را محسن شیرآقایی خواند. اسم داستان بود: دل‌بازی. داستان هنوز تمام نشده و بنابراین جایی هم منتشر نشده. اما قسمت‌هایی از آن در بلاگ 360 نویسنده وجود دارد.  داستان دل‌بازی داستانی بود چند لایه و پر از داستانک‌های گوناگون که به داستان حجم زیادی می‌داد. به هر حال، این شما و این هم نظرات شکوهمند حاضرین:

در ابتدا خانم ایران‌شهر از نویسنده سئوال کرد که هدف‌ش از نوشتن این داستان چه بوده؟ و بلافاصله سئوال کرد که آیا نویسنده می‌تواند داستان را در چند خط خلاصه کند؟ من گفتم که همه‌ی داستان‌ها را نمی‌توان در چند خط خلاصه کرد. محسن شیرآقایی هم گفت که هدف از نوشتن داستان، لذت بردن است.

خلیل رشنوی گفت که بزرگ‌ترین مشکل داستان این است که وارد بحث‌هایی می‌شود که به داستان ارتباطی ندارد.

یوسف گفت کهبستری عرضی داستانبا این داستانک‌ها گسترش پیدا کرده و این باث شده که ما یک‌سری از اتفاقات مهم را از دست بدهیم. یوسف گفت که ما با دو بستری زبانی روبه‌رو هستیم. یکی که عادی هست و دیگری آن‌که ساختار مقاله‌ای دارد. یوسف گفت که شیوه‌ی روایت در شروع داستان و در میانه‌ی آن تغییر می‌کند.

سامان گفت که بخش اول داستان، از فضاسازی و شیوه‌ی بیان شیوایی برخوردار است، اما بعد از آن توضیحاتی را می‌شنویم که ربطی به قسمت اول داستان ندارد. در جاهایی از داستان توضیحات علمی آورده می‌شود. اما این توضیحات پراکنده است و ذهن خواننده را خسته می‌کند.

آقای رضا رییسی (که او هم برای اولین‌بار به جمع ما پیوسته بود) به سئوالی که ابتدا از نویسنده کرده شد اشاره کرد. گفت این خوب نیست که بگوییم هرکسی داستانم را فهمید، فهمید. باید از خودمان سئوال کنیم که چرا خواننده داستان‌م را نفهمیده؟ به داستان اشاره کرد و گفت که داستان دارد داستانی را که راوی می‌خواهد بنویسد را نقد می‌کند. داستان هرجایی یک‌جور نوشته جاهایی به دل نوشته، جاهایی گزارش‌نویسی شده و جاهایی به خاطره نگاری نزدیک شده و در جاهایی انگار نویسنده دارد سوادش را به رخ خواننده می‌کشد. رییسی گفت که باید سئوال کرد در کل اثر توانسته جذابیتی ایجاد کند یا خیر؟ به ضرب‌آهنگ اشاره کرد و گفت که داستان از این لحاظ کمبود داشته. رییسی گفت که اگر این کار اپیزودیک هم بود به نخ تسبیحی نیاز داشت تا این اپیزودها را در کنار هم قرار دهد.

 پوریا فلاح گفت که دل‌بازی، ماهیت داستان کوتاه را نداشته. این تنها فصل اول بوده که کشش داشته و. این‌که داستان مثل کمد آقای ووفی پر بوده از همه چیز و این همه‌چیزها به چیزی در داستان وصل نمی‌شود. پوریا گفت که این خرده‌ها بخش دراماتیک داستان را ضعیف می‌کند. در این داستان، قصه کجا قرار دارد؟ داستان از درهای متعدد عبور می‌کند و آخرسر می‌بینیم که سر جای خود ایستاده. مجموعه‌ی این اطلاعات به درام داستان چه کمکی می‌کند؟ پوریا گفت که داستان را در جرگه‌ی داستان‌های خبری قرار می‌دهد و گفت که داستان جزو داستان‌هایی‌ست که باید خوانده شود . شنیدن آن فاصله‌ی مخاطب با اثر را زیاد می‌کند. این‌طوری در حق داستان ظلم شده و گفت که حتا اگر سد سال تنهایی مارکز را هم بخواهیم در جمع بخوانیم، اثر نمی‌تواند ارتباط خوبی با دیگران برقرار کند.

رییسی در این‌جا گفت که همه‌ی داستان‌ها خبری‌ند: داستان خبری است که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود.

کاوه مظاهری گفت که پی‌رنگ داستان معلوم نیست و پرسید که مثلن دستور پخت مربا چی بود؟

خانم ایران‌شهر گفت خواننده چیزی از این داستان نمی‌فهمد. داستان نه فراز و نشیبی دارد و نه گره‌ای. دوباره گفت که چیزی از داستان نفهمیده و این‌که در پایان داستان سئوال خب که چی را از خودم پرسیدم.

محسن اشتیاقی با اشاره به این‌که احمد شاملو دراز نویسی را مثل تراشیدن صورت با شیر آب باز کرده گفت داستان دو ایراد اساسی دارد. یکی هم‌این مطول بودن‌ش و دیگری توصیفات بسیار آن. محسن اشتیاقی گفت که داستان در جاهایی متن مقاله‌ای می‌شود.

خلیل رشنویگفت که نویسنده ترفندی در در شیوه‌ی نگارش داستان به کار برده. این‌که خواسته خواننده را در داستان‌نویسی‌ش شریک کند.

احمد زاهدی گفت اگر کسی فکر می‌کند اثر هنری برای لذت‌بردن است می‌تواند برود همبرگر بخورد که لذت‌ش بیش‌تر است. درازنویسی هیچ ایرادی ندارد اما این متنی که خوانده شد مشکل‌َ نداشتن ادبیت متن است. احمد گفت که این هم ایراد نیست که در داستان درباره‌ی شیوه‌ی داستان‌نویسی یا حتا فلسفه نوشته شود. همان‌طرو که نویسنده‌گان دیگر کرده‌اند، و به رمان در جست‌و‌جوی زمان از دست‌رفته نوشته‌ی مارسل پروست اشاره کرد.

من هم درباره‌ی داستان گفتم که با توجه به این‌که با یک داستان ناتمام روبه‌رو هستیم، نمی‌توانیم قضاوت درستی درباره‌ی تمامیت آن بکنیم. تا این‌جای داستان که خوانده شد، به نظر می‌آید بسیاری از دیالوگ‌ها، توصیفات و شخصیت‌ها حتا، اضافی‌ند. اما شاید در ادامه‌ی داستان‌ها به این شخصیت‌ها و توصیفات بازگردی و آن‌وقت است که این‌ها به داستان لایه و عمق داده‌اند. گفتم که اگر بخواهم درباره‌ی آن‌چه نویسنده تا این‌جا خوانده داوری کنم، باید گفت که می‌توانست کوتاه‌تر از این باشد. دیالوگ‌های برق‌کار بسیاری‌ش اضافی‌ست. قسمت‌هایی که از خط اصلی روایت بیرون می‌رود و درباره‌ی چیزهای دیگری صحبت می‌کند، کارکردی برای داستان اصلی ندارند و آن‌را عمیق نمی‌کنند. مثلن دستور پخت مربای توت فرنگی.  به واژه‌ها و جمله‌بندی اشاره کردم و گفتم نویسنده ای که کلمه‌ی رایانه را می‌نویسد، نباید به جای کلمه‌ی قرار، بنویسد راندوو. به تمثیلی اشاره کردم که در داستان آمده بود. گفته شده بود هوا نه آن‌قدر گرم بود که کولر روشن کنم و نه آن‌قدر خنک بود که... استعاره‌ی شاعرانه‌ای آورده بود که به بخش اول جمله نمی‌خورد. آخرسر باز گفتم که باید داستان را به طور کامل خواند تا بتوان نقد درستی کرد.

رییسی در این‌جا گفت که قلم محسن شیرآقایی این ویژه‌گی را دارد که بتواند به جزیی‌نگری‌های پیچیده وارد شود.

علی‌رضا محمودی ایران‌مهر هم درباره‌ی داستان گفت که داستان از جنس ضد داستان است. داستان دارد داستانی را روایت می‌کند، از جزء جزء آن صحبت می‌کند که از کجا آمده، اما از بیان خود قصه مدام طفره می‌رود. ایران مهر داستان را به رمان تریستام شندی تشبیه کرد. گفت که این داستان ژانر کلاسیک قصه را زیر سئوال می‌برد. همان‌طور که نوینسده در مقدمه‌ی داستان نیز آن‌را بیان کرده و گفته که هرچه که می‌خوانید خیالی‌ست. اما تمهید داستان نمی‌تواند بر خودش دلالت کند. به حرکت اشاره کرد و گفت که عنصر اصلی داستان حرکت است. داستان حتمن نباید خط روایی داشته باشد، مثل رمان جاودانه‌گی، اما باید حرکت داشته باشد که در این داستان این حرکت را نمی‌بینیم. ایران‌مهر در پایان گفت که داستان از شیوه‌ی بیان خوبی برخوردار است.

 

پس از داستان محسن شیرآقایی که نیروی زیادی از جمع گرفته بود، دوباره وقت استاحت دادیم. دوستان سیگار کشیدند و چای و شیرقهوه نوشیدند و شیرینی کشمشی خوردند. فکر می‌کنم من این‌بار بیش‌تر از آن شیرینی های تری که نمی‌دانم کدام نازنینی آورده بود خوردم.

پس از پایان وقت استراحت داستان کوتاهی از نویسنده‌ی فوق جوان سهیل اشتیاقی خواندیم. سهیل نه ساله است و قبل از این‌که داستان خیالی‌ش را با نام اژدها بخواند گفت که دوست دارد با او مثل آدم‌های بزرگ رفتار شود واین‌که نمی‌خواهد ازش تعریف کنند. داستان‌ش را خواند که درباره‌ی چند پسربچه بود که اژدهایی را می‌کشند.

 

پس از خواندن داستان سهیل دوستان درباره‌ی تغییر سلیقه‌ی کودکان در گذشته و اکنون صحبت کردند. جناب آقای کاوه مظاهری به نظرسنجی مجله‌ی سینمای سایت اندساند اشاره کرد که بسیار معتبر است و چندین سال است که نظرسنجی‌های گوناگونی درباره‌ی سلیقه‌های مردم می‌گیرد. گفت که ظاهرن این مجله در سال‌های پیش نظرسنجی‌ای درباره‌ی محبوب‌ترین شخصیت‌های فیلم‌ها کرده بوده و در آن زمان شخصیت مرد فیلم بربادرفته در صدر بوده و حالا که بعد از بیست سال دوباره نظرسنجی را انجام داده همان شخصیت به رتبه‌ی نود و هفتم سقوط کرده و در عوض شخصیت‌هایی رتبه‌های اول را دارند که همه‌گی شخصیت‌هایی منفی و خشن هستند. بعد گفت که یک فیلم مستندی ساخته‌اند که در آن از آدم‌هایی که در زمان کودکی‌شان فیلم شهر موش‌ها را دیده بودند، نظرشان را درباره‌ی گربه‌ی سیاه پرسیده‌اند، که همه‌شان در جواب گفته‌اند از گربه‌ی سیاه به‌شدت وحشت داشته‌اند. اما حالا که دوباره هم‌این فیلم را در سینما آزادی پخش کرده‌اند، تقریبن همه‌ی بچه‌ها از گربه‌ی سیاه بزرگ، نه‌تنها نترسیده‌اند، بلکه خیلی هم خوش‌شان آمده. جلسه هم‌این‌طور با صحبت درباره‌ی تغییر سلیقه‌ی کودکان امروز به سوی خشونت و موجودات ترسناک ادامه پیدا کرده که بنده از نوشتن آن وحشت دارم.

سرانجام سی و ششمین نشست ادبی داستان‌گو ساعت نه به پایان رسید.

 

در حاشیه: 

+آقای خبرنگاری که نام‌شان را فراموش کرده‌ام از رادیو زمانه  آمدند و گزارشی از نشست ادبی داستان‌گو گرفتند و در این رابطه با من و ایران‌مهر مصاحبه کردند.

+حنیف سلطانی درباره‌ی هیچ داستانی صحبت نکرد.

+ همه از وضع هوا شکایت داشتند و افسرده و غمگین و اندوهناک و ناامید از هوایی صاف و مطبوع در آینده‌ای نزدیک یا دور بودند.

 

حاضرین در نشست سی و شش:

رضا رییسی 

علی‌رضا ایران‌مهر
احمد زاهدی

محسن شیرآقایی 

رامین گرفتار 

خلیل رشنوی
حنیف سلطانی

سمیرا مردای

محسن اشتیاقی
پوریا فلاح
کاوه مظاهری
راضیه کاظم‌زاده ایرانشهر
فیروه عسگری
سامان
یوسف
شایسته عبدالرحمانی
امیر صباغ‌پور
نویسنده‌ی فوق جوان: سهیل اشتیاقی

و
ما: مانیا صبوری، خسرو نخعی.

شنبه 16 خرداد ماه سال 1388

ساعت اعلام‌شده برای شروع نشست سه بعد‌ از ظهر بود ولی جمع شدن همه‌گی تا سه‌و‌نیم طول کشید و اولین داستان ساعت چهار خوانده شد؛

 

داستان اول را محمدرضا زمانی خواند. اسم داستان بود نجات و برگرداندن توی ظرف. داستان تقریبن یک‌صفحه و نیم بود. خود داستان را شیاد موفق شوید این‌جا بخوانید: این‌جا. راوی اول شخص داشت و نظرات حاضرین چنین بود:

سامان گفت تصویرسازی‌های داستان ملموس بودند اما موضوع داستان جذاب نبود.

مریم گفت آدم‌های داستان مثل شخصیت‌های افسانه‌ها کلی‌ند و جزیی نیستند در حالی‌که کارکردهای شخصیت‌های داستان معمولی‌ند ولی توصیف‌ها حالت افسانه‌ای دارند.

یوسف گفت در این داستان ما با حجم فشرده‌ی اطلاعات روبه‌رو هستیم. مثل شکلات‌های مغز‌دار.

رامین گفت چیزی از داستان نفهمیده.

شکوفه گفت نوینسده موضوع خاصی را انتخاب کرده.

سمیرا گفت فضای داستان مبهم و غیرملموس بود.

سارا گفت داستان شروع خوبی داشت. دوست داشت که راوی را شیء تصور کند. شروع جذابی داشت اما در ادامه‌، داستان کلیشه شد.

حنیف گفت از داستان چیزی نفهمیده. باید آن را دوباره بخواند.

سیامک گفت داستان تصویری بود. آن‌جا که راوی توی آب پرید، شک کرد که شاید باید کس دیگری توی آب می‌پرید.

احمد گفت متوجه نشد داستان درباره‌ی چی‌ست. خوانش نویسنده خوب نبود. به داستان نزدیک نشده ولی به‌نظر داستن جالب آمده.

ایران‌‌مهر گفت نویسنده نتوانسته حرفی که می‌خواسته را بزند. سازه‌ی متنی داستان ساخته نشده.خط روایی مغشوش است. تصویرسازی‌ها به شکل جزیی خوبند اما کل ساخته شده از تصویرسازی‌ها ضعیف است. شروع داستان خوب نبوده و جنسیت زبان در خدکت فضاسازی نیست.

من هم گفتم که از داستان چیزی نفهمیدم. تصویرسازی‌ها روشن نیست. کار در نیامده. جملات داستان خشک و ترجمه‌گونه است و این‌که بهتر است فارسی، داستان بنویسیم.

 

از همه‌گی سئوال کردم که اگر داستان جایی چاپ شود، آیا آن‌را دوباره می‌خوانید، نتیجه چنین بود:

 دوباره می‌خوانند: 5 نفر       دوباره نمی‌خوانند: 5 نفر

نتیجه برابر شد. جالب است.

 

داستان بعدی را ساره خواند. اسم داستان بود: رسم. داستان زبانی قدیمی مثل حکایت‌های کهن را داشت اما پای‌بند به آن نبود و به  موضوع گناه می‌پرداخت. داستان گویا جایی منتشر نشده. دیدگاه‌های دیگران درباره‌ی داستان چنین بود:

یوسف گفت داستان دیر شروع می‌شود. اتفاق مهم داستان آخر آن می افتد اما اگر او جای نویسنده بود، اتفاق پایانی را در شروع داستان می‌آورد.

از یوسف پرسیدم که به‌نظر زبان داستان یک‌دست بود؟ او جواب داد که نمی‌فهمد زبان یک‌دست یعنی چی.

رامین با اشاره به حرف یوسف درباره‌ی شروع داستان، گفت گره‌گشایی می‌تواند هرجایی اتفاق بیافتد. داستان شکل داستان‌های فولکریک هست و مثل آن‌ها پایان ساده‌ای دارد. اما او این داستان‌‌ها را دوست ندارد.

سمیرا گفت داستان مضمون خوبی داشت. نثرش روان نبود و زبان یک‌دستی هم نداشت.

لادن گفت زبان روایی داستان را نپسندیده.

حنیف با اشاره به نثر داستان گفت که نثر به کل داستان تجانس نداشته. زبان هنگامی که شخصیت‌ها صحبت می‌کنند محاوره‌ای می‌شود. در ان داستان قواعد خوب و بد شکسته نمی‌شود که از نقاظ قوت داستان است، و این‌که نویسنده می‌توانست از سمبل‌ها در داستان به شکل بهتری استفاده کند.

سیامک گفت در سراسر داستان منتظر اتفاق بوده. اتفاقی که در نهایت در پایان داستان رخ می‌دهد و اگر این اتفاق در شروع آورده می‌شد، داستان می‌توانست از یک‌نواختی دربیاید.

محمدرضا زمانی گفت که از داستان لذت نبرده. ما به جای داستان با یک قصه روبه‌رو هستیم. بدون درنظر گرفتن محتوا، متن هنوز داستان نشده.. فرق داستان و قصه در پرداخت آن است و این متن، پرداخت داستانی ندارد. شخصیت‌ها انگار از کنار هم عبور می‌کنند. متن هرچه‌بود کلیشه بود و نگاه آن نسبت به گناه تکرای.

سارا گفت که از داستان لذت نبرده.

نیما گفت شخصیت‌پردازی و فضاسازی در داستان صورت نگرفته و این‌که داستان در کل داستان قدرت‌مندی نیست.

سامان با اشاره به موضوع گفت که مفهوم داستان بسیار هوشمندانه بوده و این‌که در این‌باره با محمدرضا زمانی مخالف است. موضوع داستان کلیشه نبوده بلکه جذاب و جالب بوده و این چه‌گونه‌گی شکل‌گیری یک رسم غلط را نویسنده به ‌شکل درخشانی از کار درآورده.

یاسمن گفت زبان داستان به خوبی موضوع‌ش نبود. اگر داستان جور دیگری روایت می‌شد بهتر بود.

آتنا گفت بهتر بود که زاویه دید داستان تغییر می‌کرد. شاید اگر این‌طور می‌شد، داستان بهتری می‌شنیدیم و این‌که بیان داستان درخور موضوع آن نبود.

مریم گفت که داستان بدی بوده. این‌که با محمدرضا زمانی موافق است. داستان چیز مهمی را برای روایت نداشته. نویسنده در پرداخت داستان تنبلی کرده و دم دست‌ترین زبان را برای روایت موضوع‌ش انتخاب کرده.

احمد زاهدی بر خلاف دیدگاه‌های غالب گفت که داستان را پسندیده. گفت که ما با داستانی زن‌نگر و جالب روبه‌رو هستیم. داستان یک فضای مردانه‌ی رکیک و کثیف را می‌سازد که شبیه این تجربه ها را صادق هدایت در داستان‌نویسی و نصرت رحمانی در شعر انجام داده. فضای داستان یک فضای مردانه است. زن‌ها را سر می‌برند تا مردها باقی بمانند. احمد زاهدی گفت که قبول دارد داستان در قالب موفقی روایت نشده.

ایران‌مهر گفت کلیشه بودن ربطی به موضوع ندارد. این شیوه‌ی بیان داستان است که آن را جالب می‌کند. ما در این داستان با دو قصه روبه‌رو هستیم. یکی پادشاه که می‌خواهد حاکمیت‌ش را توسعه دهد و دیگری موضوع کشتن زن‌ها. اما دو قصه با هم پیوند نخورده و در این‌باره با یوسف موافق است. این داستان دو فانکشن (کارکرد) دارد و می‌دانیم که این از ویژه‌گی‌های رمان است و نه داستان کوتاه. داستان پتانسیل تبدیل شدن به یک داستان خوب را دارد اما با این شیوه‌ی بیان موفق نیست.

من هم گفتم که با هر زبانی می‌توان یک داستان خوب را روایت کرد. اما به هر حال نویسنده یک داستان خوب را روایت نکرده. داستان طولانی بوده و اضافاتی داشته که می‌توان به‌راحتی آن‌ها را بدون آسیب به اصل داستان پاک کرد.

 

باز از همه‌گی سئوال کردم که اگر داستان جایی چاپ شود، آیا آن‌را دوباره می‌خوانید، نتیجه چنین بود:

دوباره می‌خوانند: 4 نفر       دوباره نمی‌خوانند: 13 نفر

 

داستان بعدی را حنیف سلطانی خواند به اسم روزی که غول مرد. داستانی فانتزی-سمبلیک بود با راوی اول شخص و مثل داستان قبلی او در نشست سی و چهارم، داستانی انتقادی اجتماعی بود. داستان جایی منتشر نشده. دیدگاه‌های دیگران درباره‌ی داستان چنین بود:

نیما گفت داستان خیلی بد بود. کش‌دار و طولانی بود و اتفاق خاصی در داستان هم نمی‌افتاد.

سامان با نیما موافق بود و گفت که به نظرش داستان از تعلق شخصی نویسنده برآمده. نثر ساده‌ی داستان و شیوه‌ی بیان آن‌را دوست داشته. اما داستان کش‌دار و طولانی بوده. گفت با این‌که اولین‌بار است از این نویسنده کار می‌شنود، اما به‌نظرش می‌آید که باید این یک کار معمولی نویسنده باشد و نوینسده احتمالن کارهای بسیار قوی‌تری نیز باید داشته باشد.

یاسمن گفت با پاراگرف اول داستان، جذب آن شدم، اما این شروع خوب نتوانست دوام پیدا کند. داستان به‌نظرش طولانی آمده.

آتنا هم گفت که داستان شروع جذابی داشته و می‌توانست یک کار خیلی خوب از آب در بیاید اگر که خط روایی داستان تغییر می‌کرد.

مریم گفت که پایان‌بندی داستان ضعیف بوده. داستان تا جایی که ما نمی‌دانیم راوی غول است، خوب بود اما پس از آن دچار افت شدیدی می‌شود. داستان رفت و آمد زیادی داشته. هم‌این‌طور جمله‌بندی‌ها اشکال داشته‌اند.

احمد زاهدی گفت داستان پرت و پلا بود. شبیه به غرغرهای بیضایی. احد گفت که از این غرغرها خوش‌ش می‌آید، مخصوصن آن‌جایی که غول را در شیشه می‌گذارند. اما کاش این غرغرها هوشمندانه‌تر می‌بود.

ساره درباره‌ی داستان حنیف گفت که وقتی فهمید راوی غول است، دیگر داستان برای‌ش جالب نبوده.

سارا گفت که داستان را خیلی دوست داشته. داستان سبکی سمبلیک و انتقادی داشته. درجاهای مشکلات دستوری داشت. پر از تصاویر بی‌هوده بوده. با این‌حال موضوعی تازه داشت.

سیامک هم گفت که داستان سمبلیک بوده. داستان را مثل راش‌هایی دیدم که باید روی میز تدوین می‌رفت تا کار بهتری بیرون بیاید.

محمدرضا زمانی گفت داستان خوبی نبود. داستان سلطه‌ی آدم‌های احمق بر آدم‌های باهوش بود. سلطه‌ی کوتوله‌ها بر غول‌ها. گفت که پرداخت داستان مشکل  داشت. زمانی به نویسنده گفت که باید پرداخت داستان را با فیلم Others مقایسه کند تا ضعف در پرداخت داستان را متوجه شود. تکرار کلمه‌ی غول در داستان آن‌قدر زیاد بود که به‌نظر می‌آمد انگار خود نویسنده باور نکرده که یک غول در داستان می‌تواند باشد. گفت که داستان دیر شروع می‌شود. چرا اول یک بچه موضوع غول بودن راوی را پیش می‌کشد؟ در حالی‌که پیش از آن چندنفر او را دیده‌اند؟ چرا کسی که از راوی آدرس می‌پرسد به اندازه‌ی کافی تعجب نمی‌کند؟

رامین به حنیف گفت که آفرین، بالاخره یک داستان نوشتی که ما ازش سر درآوردیم. سئوال کرد ه اگر واژه‌ی غول را از داستان برداریم، چه می‌شود؟ رامین گفت که به نظر او جملات اضافه را در داستان ندیده و داستان کش دار نبوده و هرچه که گفته شده، لازم بوده. رامین گفت که بهتر بود فضا کافکایی‌تر می‌شد.

شکوفه هم مثل نظر بعضی‌ها را داشت و گفت که داستان کش دار بوده و سیر تحول داستان هرچه جلوتر می‌رفت نزولی می‌شد.

سمیرا به سوژه‌ی داستان اشاره کرد و گفت که بسیار خوب بوده و این قابلیت را دارد که بسیار بهتر از این از کار در بیاید و داستان در شکل حاضر کشش داستانی‌ای که باید داشته باشد را ندارد. سمیرا گفت که به‌نظرش اتفاق آخر داستان آن‌چیزی نبوده که نویسنده واقعن می‌خواسته.

لادن هم گفت که سوژه‌ی داستان خوب بوده. اما انگار نویسنده داستان را شتاب‌زده نوشته.

ایران‌مهر درباره‌ی داستان گفت که داستان ما به‌ازای شعر فروغ است که می‌گوید در سرزمین کرکس‌ها، سوسک سخن می‌گوید. ایران‌مهر گفت که به‌نظرش اداره‌ای که راوی به دنبال‌ش است، اداره‌ی ارشاد خودمان است. داستان به مردن غول‌ها اشاره می‌کند و انگار این غول‌ها روشن‌فکران هستند. با پلات (نقشه) داستان که شعاری شده، موافق نیست. داستان از جایی که غول وارد وزارت‌خانه می‌شود متلاشی می‌شود. مشکل اصلی راه‌کار داستان است اما تکنیکی که در داستان به‌کار برده شده، جالب توجه است. از  ابتدای داستان که راوی می‌گوید خبر مردن غولی را در روزنامه خوانده، و این‌که این تکنیک باورپذیری، خوب بوده. ایران‌مهر گفت که داستان از میانه دیگر به خواننده اجازه‌ی فکر کردن نمی‌دهد. گفت که دلش‌ می‌خواهد داستان به شکلی از وهم پیش می‌ر فت و این‌که چه جالب می‌شد اگر راوی خبر مرگ خودش را در روزنامه می‌خواند.

رامین هم گفت که انتظار داشته در وزارت‌خانه، راوی با جسد خودش روبه‌رو شود.

من هم درباره‌ی داستان گفتم که به نظرم داستان مطول است. داستان از رنگ‌ها و نورها گاهی به‌طوری استفاده می‌کند که من فکر می‌کردم این‌ها باید کارکرد ویژه‌ای در داستان داشته باشند، اما کارکردی از آن‌ها ندیدم. گفتم که حات رمز‌آلود داستان، ساده است و شاید اگر این حالت کمی پیچیده می‌شد، به جذابیت داستان که خیلی‌ها از آن انتقاد کردند، کمک می‌کرد. گفتم که حجم داستان نسبت به قصه، زیاد بود. موضوع اصلی داستان یک تغییر است. هم‌این‌طور هم گفتم که جمله‌بندی‌های داستان ایرادهای اساسی داشت و چند مثال آوردم.

 

دوباره آن سئوال و پاسخ‌‌ها چنین بودند:

دوباره می‌خوانند: 7 نفر       دوباره نمی‌خوانند: 6 نفر

تقریبن برابر.

 

پس از پایان صحبت درباره‌ی این داستان، یعنی ساعت شش بعد از ظهر، پانزده دقیقه وقت استراحت اعلام شد هم‌راه پذیرایی که عبارت بود از کیک شکلاتی میوه‌ای‌ که مانیا پخته بود و شیرکاکائوی داغ که بعضی‌ها روی لباس‌شان ریختند و سوختند.

 

ساعت شش و بیست دقیقه دوباره همه جمع‌ شدند برای ادامه‌ی نشست. داستان بعدی را خودم (خسرو نخعی) خواندم که نام داستان بود در را باز نکن. داستان هنوز جایی منتشر نشده. دیدگاه‌های دیگران نسبت به این داستان چنین بود:

 

یوسف گفت با قاطعیت اعلام می‌کند که ما با یک داستان خوب روبه‌رو هستیم. در دل داستان داستانک‌های طولی بود که به روند داستان کمک می‌کرد. گفت که نمی‌تواند شخصیت ها را به‌جز راوی برجسته کند.

احمد زاهدی گفت که خوب نیست که نویسنده زیادی داستان خوب و بی‌ایراد بنویسد. مثال زد که یک مجسمه اگز زیادی زیبا باشد دیگر خوب نیست و هنرمندانه‌تر آن است که اثر هنری نقص‌هایی داشته باشد تا به واقعیت نزدیک‌تر شود.

ایران‌مهر از احمد سئوال کرد که به‌نظرش زیادی منطقی است؟

احمد جواب داد که زیادی فنی است و این‌که داستان زیادی اصولی باشد چندان خوب نیست. به اورسون ولز اشاره کرد که بدترین ایرادهای آثارش این است که هیچ ایرادی ندارد. احمد گفت که ما آدم آهنی نیستیم. نویسنده‌گی این داستان، مثل کار یک مکانیک بود.

یوسف سئوال کرد که آیا به‌خاطر خوانش نویسنده نبوده؟

احمد جواب داد که او داستان را خیلی تاثیرگذار می‌خواند.

رامین گفت که نقص می‌تواند از زیبایی داستان باشد. داستان در را باز نکن، همه‌چیزش خیلی جفت و جور است و در واقعیت این‌طوری همه‌چیز چفت هم اتفاق نمی‌افتد.

حنیف درباره‌ی داستان گفت که ومی‌خواهد فقط درباره‌ی ایراد جمله‌ای که در داستان دیده صحبت کند. به جمله ی مجسمه‌های پرمدعا اشاره کرد و گفت صفت‌هایی هست که نمی‌توان از آن استفاده کرد.

سیامک گفت که باید داستان را دوباره بخواند تا یتواند پازل‌های آن‌را در ذهن‌ش کنار هم درست بچیند.

سارا گفت که به نظرش داستان خیلی تکنیکی بوده.

ساره هم گفت که باید داستان را دوباره بخواند تا بتواند درباره‌ش چیزی بگوید.

سامان گفت که خط روایی را کامل متوجه نشده است. داستان تکنیکی بوده و مشخص بوده که نویسنده می‌خواهد تکنیکی کار کند. درصورتی که خواننده نباید متوجه کار تکنیکی نویسنده شود. به‌نظرش قسمت پیرمرد جالب بود و قابل پرداخت. گفت که جاهایی خط روایی داستان را گم کرده. سامان آخرسر گفت که باید داستان را دوباره بخواند.

یاسمن ضمن گفتن این‌که نظرات همه را قبول دارد، گفت که جایی که در داستان گفتن عذاب به چاه آمده بود بار مذهبی‌ای داشت که او را اذیت می‌کرد. گفت به نظرش یکی از شخصیت‌ها دیالوگ‌های طولانی داشت که خسته کننده بود.

آتنا گفت تمام اتفاق‌های داستان در یک سطح بودند، در حالی‌که باید داستان در جایی به اوج برسد در حالی‌که همه‌ی اتفاق‌ها از یک جنس بودند.

رامین گفت داستان فضای وهم‌آلودی دارد و خواننده دلهره‌ی افتادن اتفاق را در سطح رو یا در پشت داستان دارد. رامین گفت که داستان در ادامه به سمت فضایی پلیسی میل می‌کند و در پااین به شکل یک داستان پلیسی پیچیده تمام می‌شود. رامین گفت که اگر جای نویسنده بود پایان داستان را در تعلیق نگه می‌داشتم. به خلاف نظر آتنا داستان از اوج و فرود زیادی برخوردار بود. اما شاید اشکال از تکنیک‌های به‌کار رفته است. گفت شاید چون بیش‌تر داستان با دیالوگ به پیش می‌رود، به این‌خاطر نمی‌توانیم اوج و فرودها را به خوبی لمس کنیم. رامین گفت که بهتر بود نویسنده دیالوگ‌های طولانی را حجم می‌داد.

مریم درباره‌ی داستان گفت که داستان دیالوگ‌های خوب بسیاری دارد که آن‌ها را دوست دارد و برخلاف نظراتی که گفتند دیالوگ‌ها طولانی بوده، داستان تنها جایی که درباره‌ی پزشک صحبت می‌کند، دیالوگ طولانی دارد. مریم گفت که به‌نظرش داستان خشک است اما این به‌خاطر تکنیک آن است و این‌که با آن مشکلی ندارد. گفت که داستان، او را یاد نمایش‌نامه‌ی اشمیت انداخت. گفت که هیچ‌جا خط روایی داستان را گم نکرده. تکه‌های داستان خوب در کنار هم چیده شده بودند. مریم سئوال کرد که مرد بود چه‌جوری این‌همه اطلاعات را درباره‌ی راوی به‌دست آورده؟

محمدرضا زمانی گفت داستان شبیه یک ساختمان قشنگ است که آدم را جذب خودش می‌کند. ولی داخل ساختمان فقط درگیر فضای ساختمان می‌شوی. مثل یک فیلم خوش‌ساخت است ولی نمی‌توانم بگویم که چیزی که دارد من را درگیر می‌کند به همان اندازه‌ی لایه‌ی زیرین است. داستان به نظر او آن‌قدر جذاب هست که او را برای خواندن بنشاند، اما آن‌قدر جذاب نیست که او را به عمق ببرد. گفت که در این داستان همه‌چیز تصویری است و یک سری فرم جالب داره و در جاهایی تو بین این‌که روایت، واقعی‌ست یا خیالی می‌مانی. مثل شخصیت مرد بود. زمانی گفت که به خاطر وجود فضایی که راوی در آن هست یعنی فضای نمایش‌نامه‌خوانی، معلوم نیست چی واقعی و چی خیالی‌ست. زمانی گفت که چند ایراد کوچک به جمله‌بندی می‌گیرد و مثال‌هایی زد دباره‌ی مجسمه‌های پرمدعا. دختر با اطواری عجیب. و اگر لیوان پر بود تا حالا سد بار ریخته بود. گفت که نویسنده می‌توانست به جای جمله‌ی مجسمه‌های پرمدعا، جمله‌ی بهتری می‌نوشت.

رامین در این جا گفت که این داستان است که خسرو را می‌نویسد و ذهن فاشیستی خسرو کاملن منطبق با داستانی‌ست که پدید آورده.

ایران‌مهر گفت که برخلاف دیگران به‌نظرش داستان ضعف تکنیکی دارد. تکنیک باید بر خودش دلالت کند و این داستان بین دو جور تکنیک قرار دارد. بین تکنیکی که می‌خواهد خودش را آشکار کند یا پنهانی تاثیرگذار باشد. بعد گفت که می‌خواهد درباره‌ی زبان داستان صحبت کند و پیش از صحبت می‌گوید که این‌ها مته به خشخاش گذاشتن است. گفت که جملات در داستان هم‌پایه هستند و از جملات مرتب استفاده نشده. این باعث می‌شود که چشم خسته شود. گفت که می‌شد از جملات ناهم‌گن استفاده کرد و به این شکل زبان نرم‌تر می‌شد و نوعی هارمونی ساخته می‌شد. ایران‌مهر درباره‌ی فراموشی در داستان صحبت کرد. گفت که فراموشی در داستان خیلی خوب اجرا شده و می‌توانست با چند موقعیت کوتاه در جمله‌بندی افزایش پیدا کند.

مریم درباره‌ی داستان گفت که می‌شد در دیالوگ از شخصیت‌پردازی استفاده کرد تا زبان خشک نشود.

 

سئوال آخر و نتایج:

دوباره می‌خوانند: 21 نفر       دوباره نمی‌خوانند: صفر نفر

عجب نتیجه‌ای!

 

پس از پایان صحبت درباره‌ی در را باز نکن که نیروی زیادی از جمع گرفته بود، داستان را علی‌رضا ایران‌مهر خواند به نام دریای آبی عمیق. گویا داستان جایی منتظر نشده.

داستانی کوتاه (یک صفحه و نیم) بود با زبانی ساده و راوی اول شخص. دیدگاه‌های دیگران درباره‌ی داستان چنین بود:

 

سیامک: با یک داستان روان و ساده و مینی‌مال جذاب روبه رو بودیم.

محمدرضا زمانی: داستان درباره‌ی تنهایی آدم‌ها بود. امیدواری از آن‌جاست که مادر راوی می‌‌پرسد ماهی‌ها چه‌قدر باهوش‌ند؟

یوسف: داستان در بستر رو حرکت می‌کند.

محمدرضا زمانی گفت: هم راوی و هم مادر، آدم‌های تنهایی هستند. داستان درباره‌ی تنهایی عمیق آدم‌هاست. راوی در یک تنگ بزرگ‌ت، یعنی در تنهایی بزرگ‌تری است.

من هم گفتم که داستان در لایه‌ی زیرین به تنهایی خود راوی اشاره دارد. گفتم که شبیه داستان‌های کارور است. به‌ویژه داستان چاق.

درباره‌ی این داستان سئوال آخر کرده نشد. اما سیامک و حنیف خودشان گفتند که دوست دارند داستان را دوباره بخوانند.

 

داستان آخر را نگین، عضو کوچک جلسات خواند. اسم داستان بود درخت کوچک که در مجله‌ی پوپک به چاپ رسیده بود. می‌توانید این‌جا بخوانید: درخت کوچک. پس از خوانش برای نویسنده کف زده شد و همه از داستان او خوش‌شان آمد.

 

در نهایت جلسه ساعت هشت شب با پذیرایی به پایان رسید.

حاضرین در نشست:

علی‌رضا ایران‌مهر

احمد زاهدی
حنیف سلطانی

سمیرا مردای

رامین گرفتار

محمدرضا زمانی

سیامک

سامان

شکوفه

ساره

مریم

آتنا

نیما

یاسمن

نازلی شعرباف

مریم یزدانی

لادن ف

سارا ف

و
ما:
مانیا صبوری، خسرو نخعی.

 

نام‌ها و لینک‌هایشان به‌زودی کامل می‌شود.

 

در حاشیه:

+ یکی از دوستان شیطان‌صفت جنوب کشور که موفق نشده بود به جلسه برسد، روز قبل از جلسه، به تعدادی از دعوت‌شده‌گان پیامکی شیطانی زد که عینن در زیر می‌آید:

چندمین جلسه‌ی ادبی داستان‌گو که قرار بود فردا برگزار شود، به دلیل نشر اکاذیب علیه نویسنده‌گان متعهد، با حکم ادبی محمدرضا سرشار توقیف شد. شایان ذکر است خسرو نخعی جهت برگزاری این جلسات از عناصر ضد ادبیات دفاع مقدس کمک مالی دریافت کرده است.

+نگین در پایان جلسه اعلام کرد که از نظر او بهترین داستان خوانده شده در جلسه، داستان خودش بوده و پس از آن داستان حنیف.

+بزرگ‌ترین ایراد داستان در را باز نکن این بود که هیچ ایرادی نداشت.

 

 

تاریخ نشست بعدی در هم‌این وبلاگ اعلام خواهد شد.

   1      2      3    >>